مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
285
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
در آن حال جوانى را ديده ، به او گفتند : اى جوان ، سر آن دارى كه با ما به اين باغ شوى و به اين درخت فراز رفته ، از گردوهاى آن به قدر كفايت بخورى و از براى ما نيز قدرى چيده ، فروريزى . آن جوان سخن ايشان پذيرفته ، بباغ شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و نوزدهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، آن جوان چون با دزدان بباغ شد ، دزدان با يكديگر گفتند : هركدام از ما سبكتر و خوردسالتر است ، بايد بفراز درخت بشود . ايشان گفتند : در ميان ما از اين جوان ، لطيفتر نيست . پس چون آن جوان بدرخت برشد ، به او گفتند : اى جوان ، چنان مكن كه كسى ترا ببيند و بيازارد . آن جوان گفت : چگونه كنم ؟ دزدان گفتند : در ميان درخت بنشين و شاخها را يكيك سخت بجنبان تا آنچه بر درخت است ، فروريزد . ما آنها برچينيم . پس از آنكه تو فارغ گشته ، فرود آئى ، نصيب خود را از آنچه جمع آوردهايم ، بگير . آن جوان يكيك شاخها همىجنبانيد و دزدان ، گردوها برمىچيدند كه ناگاه خداوند درخت پديد شد و بايشان گفت : شما را به اين باغ چهكار است ؟ دزدان گفتند : ما از درخت چيزى نگرفتهايم . جز اينكه ما از اين مكان ميگذشتيم . اين پسر را بر فراز درخت ديديم . اعتقاد كرديم كه او خداوند درخت است . از او تمنا كرديم كه ما را از ثمر درخت ، بىبهره نكند . او نيز شاخها از بهر ما بجنبانيد . ما را در اين حادثه ، گناهى نيست . پسر جواب داد : به خدا سوگند دروغ ميگويند . ما همىبدين مكان آمديم . اين جماعت مرا بفراز درخت كردند و مرا جنباندن شاخها آموختند . خداوند درخت گفت : خود را ببلائى بزرگ انداختهاى . بازگو كه از خوردن ثمر درخت ، سودى بردهاى يا نه ؟ پسر جواب داد : لا و اللّه . هيچ نخوردهام . خداوند درخت گفت : اكنون دانستم كه تو احمق و نادانى كه از براى اصلاح ديگران در تلف